تنهایم.....

مثل ان مسجد بین راهی تنهایم......
هر کس هم که می اید
مسافر است......
هم نمازش را و هم دلم را میشکند و میرود.....
ღღღღღاز تنها بودنم راضی نیستم ؛ اما …. خوشحالم که با خیلی ها نیستم ღღღღღ

مثل ان مسجد بین راهی تنهایم......
هر کس هم که می اید
مسافر است......
هم نمازش را و هم دلم را میشکند و میرود.....
دخترک خندید و
پسرک ماتش برد !
که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده
باغبان از پی او تند دوید
به خیالش می خواست،
حرمت باغچه و دختر کم سالش را
از پسر پس گیرد !
غضب آلود به او غیظی کرد !
این وسط من بودم،
سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم
من که پیغمبر عشقی معصوم،
بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق
و لب و دندان ِ
تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم
و به خاک افتادم
چون رسولی ناکام !
هر دو را بغض ربود...
دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:
" او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! "
پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:
" مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! "
سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !
عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !
جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،
همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:
این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت.

مـــن بــه توخنـــدیدم
چــون کــه میدانســـتم
توبه چه دلهره ایی ازباغچــه همــسایه
ســیب رادزدی
پـــدرم ازپـــی توتنددوید
ونمـــیدانستی باغــبان باغــچه همسایه
پـــدرپـــیرمـــن است.
مـــن به توخنـــدیدم
تاکـــه باخــنده به تــوپـــاسخ عشق تـــوراخالـــصانه بدهم
بـــغض چشـــمان تـــولیـــک
لرزه انداخت به دستان من و
ســــیب دندان زده ازدســت مــــن افتادبــه خـــاک
دل مـــن گفت :بــــرو
چون نمیـــخواست بـــه خاطرسپارد
گریــــه تلخ تـــورا...
ومـــن رفتم وهنوز سالهاست
که درذهـــن من آرام آرام
حیرت وبغــــض توتکرارکنان
میــــدهدآزارام
ومــــن اندیشه کنان غرق دراین پندارم
کـــه چه میشد
اگـــرباغچه خانـــه ی ماســـــیب نداشـــت!!!!!.....
تـــــوبــه مـــن خندیدی ونمیدانستی
مـــن به چه دلهره از باغـــچه همســـایه
ســــیب رادزدیدم!
باغبــــان ازپی مــــن تنددوید
ســــیب دندان زده را دست تودید
غضب آلــــود به من کردنـــگاه
ســـیب دندان زده ازدســت توافتادبه خــــاک
وتـــورفتــی وهنـــوزسالهــــاست
که درگـــوش من آرام آرام
خش خش گام توتکرارکنان میدهدآزارم
ومن اندیشه کــنان
غرق این پنــــدارنم
که چراباغچه کوچک مــاســـیب نداشت.....