.:.:.هر چه میخواهد دلتنگت بگو.:..:.

ღღღღღاز تنها بودنم راضی نیستم ؛ اما …. خوشحالم که با خیلی ها نیستم ღღღღღ

سهراب

زندگی با همه ی وسعت خویش ؛

محفل ساکت غم خوردن نیست ؛

حاصلش تن به قضا دادن و افسردن نیست ؛

اضطراب و هوس و دیدن و نادیدن نیست ؛

زندگی جنبش جاری شدن است ؛

از تماشاگه آغاز حیات تا بدانجا که خدا میداند ....

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۳٠ ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ توسط اصفه نظرات ()


بازگشت به عقب

دلم میخواست زمان را به عقب برمیگرداندم ...

نه برای اینکه آنهایی که رفتند را برگردانم ...

بخاطر اینکه نگذارم بیایند ...

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۳٠ ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ توسط اصفه نظرات ()


 

گاهی نیاز داری به یه آغوش بی منت ،

که تورو فقط و فقط واسه خودت بخواد ...

که وقتی تو اوج تنهایی هستی ،

با چشماش بهت بگه : هستم تا تهش ! هستی !؟

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۳٠ ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ توسط اصفه نظرات ()


تا به کی

 

تا کجای قصه باید ز دلتنگی نوشت

تا به کی بازیچه بودن توی دست سرنوشت

تا به کی با ضربه های درد باید رام شد

یا فقط با گریه های بی قرار آرام شد

بهر دیدار محبت تا به کی در انتظار

خسته از این زندگی با غصه های بی شمار

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۳٠ ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ توسط اصفه نظرات ()


درد دلهای من.....

خدا جونم نمیدونم چرا این روزا خیلی دلم گرفته؟ خیلی احساس تنهایی میکنم  احساس میکنم میان همهمه ی سهمگین ادمهای زمینی انکه پرچم سفید تنهاییش را به دوش میکشد تنها منم... به این فکر میکنم که چرا نمیتونم مثل بقیه دوستام دلمو به دلداری بسپارمو به اینده خوب و بدش فکر نکنم نمیدونم چرا اینقدر از دنیای بیرونو ادمهاش واهمه دارم خدایا چی میشد به جای این قلب حساسم یه قلب سنگی بهم میدادی که اینقدربین ادمها احساس غربت نکنم.به این فکر میکنم که ما ادما بین مرز حیوانیت و انسانیت ایستادیمو در هر ثانیه ممکنه تغییر جهت بدیم و به یه حیوان تمام عیار تبدیل بشیم وراحتو بی اعتنا از روی وجود یکدیگر رد بشیم بدون انکه در نظر بگیریم انکه عشق دیروزم بود را زیر اوار غرور امروزم لگدمال کردم و به راحتی از ان گذشتم!!!!هرچی فکر میکنم میبینم من نیازی به هیچ چیز بنام عشق ندارم حتی از نوع پاکش ! وقتی خدای به این بزرگیو مهربانی دارم .وقتی خانواده ای  به این خوبی دارم. مادری دلسوزو فداکار دارم که در همه حال پشتو پناه بی کسیامه و واقعا دوستشون دارم وقتی دوستای به این پاکیو مهربونی دارم که همه جوره هوامودارن.هیچ وقت به خودم اجازه نمیدم برم از دستای خالیه یه غریبه عشق  کلمه ی به این مقدسی رو گدایی کنم!چون من الانم اونو دارم..... عشق بین دختروپسر اگه به یه تیکه انداختنو عین جوجو دنبال هم راه افتادنو ادااطوار در اوردنو دلقک بازیو بعدم کلی قربون صدقه رفتن همو من بمیرم تو نمیری!اخرشم مثل یه دستمال کثیف همو دور انداختنه نباشه بهتره و منم نیازی بهش ندارم چون عشقای دیگه ای دارم که یه تار موشونم به دنیا نمیدم...

به این فکر میکنم که همون خدایی که بقول همه این قلب مهربونو بهم داده دلدارش رو هم حتما میده خدایی که بلورهای اشکو توی چشمام قرارداده تا بابهونه وبی بهونه اشک بریزم حتما شونه هایی واسه گریه کردنو دستانی برای پاک کردن اشکهام بهم میده...من نیازی ندارم کسی منو به زور دوست داشته باشه چون اونایی که باید دوستم داشته باشن دارند! فقط زمانی دوست داشتن کسی برام مهمه که بدون واقعیه و منو همینطوری که هستم با همه ی بدیاو خوبیام دوستم داره...

خداجونم من خیلی خوشبختم که تو رو دارم

خداجونم کمکم کن که تو بشی جانشین همه ی نداشته های من

کمکم کن

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۳٠ ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ توسط اصفه نظرات ()


من از این دنیا چه می خوام

دو تا صندلی چوبی

که من و تو رو بشونه

واسه گفتن خوبی

من از این دنیا چه می خوام

یه وجب زمین خالی

همون قدر که یک اتاقک

بشه خونه ی خیالی

من از این دنیا چه می خوام

یه جعبه مداد رنگی

بکشم رو تن دنیا

رنگ خوبی و قشنگی

من از این دنیا چه می خوام

دوتا بال برای برواز

برم تا روز تولد

برسم به فصل آواز

برم بیش بچه هایی

که یه لقمه نون ندارن

که یه یشب با یه دل سیر

چشاشون روی هم بذارن

بگم که قصه ها سر اومد

گریه بس که بهتر اومد

 

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۳٠ ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ توسط اصفه نظرات ()


روی قبرم بنویسید

روی قبرم بنویس کبوتر شدو رفت
زیر باران غزلی خواند دلش تر شد و رفت
چه تفاوت است که خوردست غم دل یا سم
آنقدر غرق جنون بود که پرپر شد و رفت
روز میلاد همان روز که عاشق شده بود
مرگ با لحظه دیدار برابر شد و رفت
او کسی بود که
از غرق شدن می ترسید
عاقبت روی تن ابر شناور شدو رفت

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۳٠ ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ توسط اصفه نظرات ()


 

gpnq368pvwtwc3b699e01 عکس های جدید عاشقانه با شعر فارسی (کارت پستال)تصاویر زیباسازی وبلاگ ، عروسک یاهو ، متحرک             www.bahar-20.com

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۳٠ ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ توسط اصفه نظرات ()


ای کاش.....

کاش اون لحظه ای که یکی ازت میپرسه "حالت چطوره ؟"

و تو جواب میدی "خوبم !"

کسی باشه که محکم بغلت کنه و آروم تو گوشت بگه :

"میدونم خوب نیستی "...

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۳٠ ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ توسط اصفه نظرات ()


ایستگاه اخر من

دستی نیست تا نگاهِ خسته ام را نوازش کند
اینجا باران نمیبارد!
فانوسهای شهرخاموش ومرده اند
دستهای مهربانی فقیرتر از من اند
نامردانِ عاشق ندیده
خنجر کشیده اند برتنِ برهنه و بی هویتم !
دلم میخواهد آنقدربنویسم
تا نفسهایم تمام شودو
آنقدر دفترهایِ کهنه راسیاه کنم
تا سرم فریاد بزنند...
میخواهم امشب شاعرنونویسِ کوچه ها شوم
بویِ غربت کوچه ها امان بریده است
میخواستم واژه هائی پیدا کنم تا
دلتنگیِ کهنه وبی خاصیتم را عرضه کند
ولی واژه هاهم باز غریبی میکنند
میخواستم کاغذی بیابم منت نگذارد
تنش را بدستم بسپارد
تا نوازشش کنم اما.......
اعتمادی نیست
این لحظه های لعنتی بازهم
مرا عذاب میدهند
این دقیقه های بی وفا!
بی وجدان ترینِ عالمند
دستی نیست
تا دستهایِ خسته ام را گرم کند و
نوازش دهد!!! نگاهی نیست
تا مرا امیدی دهد و
نفسی نمانده که بدان تکیه کنم
اینجا
آخرین ایستگاهِ من است

 

 

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۳٠ ساعت ۸:٠٤ ‎ق.ظ توسط اصفه نظرات ()


تو را تنها به کسی هدیه می دهم....

من تو را به کسی هدیه می دهم که از من عاشق تر باشد و از من برای تو مهربان تر.
من تو را به کسی هدیه می دهم که صدای تو را از دور، در خشم، در مهربانی،
در دلتنگی، در خستگی، در هزار همهمه ی دنیا، یکه و تنها بشناسد.
من تو را به کسی هدیه می دهم که راز معصومیت گل مریم و تمام سخاوت های
عاشقانه این دل معصوم دریایی را بداند؛ و ترنم دلپذیر هر آهنگ، هر نجوای
کوچک، برایش یک خاطره باشد.
او باید از نگاه سبز تو تشخیص بدهد که امروز هوای دلت آفتابی است؛ یا آن
دلی که من برایش می میرم، سرد و بارانی است.

ای.... ،ای بهانه ی زنده بودنم؛ من تو را به کسی هدیه می دهم که قلبش بعد
از هزار بار دیدن تو، باز هم به دیوانگی و بی پروایی اولین نگاه من بتپد.

همان طور عاشق، همان طور مبهوت و مبهم...
تو را با دنیایی حسرت به او خواهم بخشید؛
ولی آیا او از من عاشق تر و از من برای تو مهربان تر است؟آیا او بیشتر از
من برای تو گریسته است؟؟ نه... هرگز...هرگز
ولی، تو در عین ناباوری، او را برگزیدی...
می دانم... من دیر رسیدم...خیلی دیر...خیلی...
یک بار دیگر بگذار بی ادعا اقرار کنم که هر روز دلم برایت تنگ می شود.
روزهایی که تو را نمی بینم، به آرزوهای خفته ام می اندیشم، به فاصله بین
من و تو،...
هر روز به خود می گویم کاش شیشه عمر غرورم را شکسته بودم
کاش به تو می گفتم که عاشقانه دوستت دارم تا ابد

 

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢۸ ساعت ٦:٥٩ ‎ب.ظ توسط اصفه نظرات ()


داستان عشقولانه غم انگیز -2

پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم…ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم

سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود…اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به

وضوح حس می کردیم…

می دونستیم بچه دار نمی شیم…ولی نمی دونستیم که مشکل از کدوم یکی از

ماست…اولاش نمی خواستیم بدونیم…با خودمون می گفتیم…عشقمون واسه یه

زندگی رویایی کافیه…بچه می خوایم چی کار؟…در واقع خودمونو گول می زدیم…

هم من هم اون…هر دومون عاشق بچه بودیم…

تا اینکه یه روز

علی نشست رو به رومو

گفت…اگه مشکل از من باشه …تو چی کار می کنی؟…فکر نکردم تا شک کنه که

دوسش ندارم…خیلی سریع بهش گفتم…من حاضرم به خاطر

تو رو همه چی خط سیاه بکشم…علی که انگار خیالش راحت شده بود یه نفس

راحت کشید و از سر میز بلند شد و راه افتاد…

گفتم:تو چی؟گفت:من؟

گفتم:آره…اگه مشکل از من باشه…تو چی کار می کنی؟

برگشت…زل زد به چشام…گفت:تو به عشق من شک داری؟…فرصت جواب ندادو

گفت:من وجود تو رو با هیچی عوض نمی کنم…

با لبخندی که رو صورتم نمایان شد خیالش راحت شد که من مطمئن شدم اون

هنوزم منو دوس داره…

گفتم:پس فردا می ریم آزمایشگاه…

گفت:موافقم…فردا می ریم…

و رفتیم…نمی دونم چرا اما دلم مث سیر و سرکه می جوشید…اگه واقعا عیب از من

بود چی؟…سر

خودمو با کار گرم کردم تا دیگه فرصت

فکر کردن به این حرفارو به خودم ندم…

طبق قرارمون صبح رفتیم آزمایشگاه…هم من هم اون…هر دو آزمایش دادیم…بهمون

گفتن جواب تا یک هفته دیگه حاضره…

یه هفته واسمون قد صد سال طول کشید…اضطرابو می شد خیلی اسون تو چهره

هردومون دید…با

این حال به همدیگه اطمینان می دادیم

که جواب ازمایش واسه هیچ کدوممون مهم نیس…

بالاخره اون روز رسید…علی مث همیشه رفت سر کار و من خودم باید جواب ازمایشو

می گرفتم…دستام مث بید می لرزید…داخل ازمایشگاه شدم…

علی که اومد خسته بود…اما کنجکاو…ازم پرسید جوابو گرفتی؟

که منم زدم زیر گریه…فهمید که مشکل از منه…اما نمی دونم که تغییر چهره اش از

ناراحتی بود…یا از

خوشحالی…روزا می گذشتن و علی روز به روز نسبت به من سردتر و سردتر می

شد…تا اینکه یه روز که دیگه صبرم از این رفتاراش طاق شده بود…بهش

گفتم:علی…تو

چته؟چرا این جوری می کنی…؟

اونم عقده شو خالی کرد گفت:من بچه دوس دارم مهناز…مگه گناهم چیه؟…من

نمی تونم یه عمر بی بچه تو یه خونه سر کنم…

دهنم خشک شده بود…چشام پراشک…گفتم اما تو خودت گفتی همه جوره منو

دوس داری…گفتی حاضری بخاطرم قید بچه رو بزنی…پس چی شد؟

گفت:آره گفتم…اما اشتباه کردم…الان می بینم نمی تونم…نمی کشم…

نخواستم بحثو ادامه بدم…پی یه جای خلوت می گشتم تا یه دل سیر گریه کنم…و

اتاقو انتخاب کردم…

من و علی دیگه با هم حرفی نزدیم…تا اینکه علی احضاریه اورد برام و گفت می خوام

طلاقت بدم…یا زن بگیرم…نمی تونم خرج دو نفرو با هم بدم…بنابراین از فردا تو واسه

خودت…منم واسه خودم…

دلم شکست…نمی تونستم باور کنم کسی که یه عمر به حرفای قشنگش دل خوش

کرده بودم…حالا به همه چی پا زده…

دیگه طاقت نیاوردم لباسامو پوشیدمو ساکمم بستم…برگه جواب ازمایش هنوز توی

جیب مانتوام بود…

درش اوردم یه نامه نوشتم و گذاشتم روش و هر دو رو کنار گلدون گذاشتم…احضاریه

رو برداشتم و از خونه زدم بیرون…

توی نامه نوشت بودم:

علی جان…سلام…

امیدوارم پای حرفت واساده باشی و منو طلاق بدی…چون اگه این کارو نکنی خودم

ازت جدا می شم…

می دونی که می تونم…دادگاه این حقو به من می ده که از مردی که بچه دار نمی

شه جدا شم…وقتی جواب ازمایشارو گرفتم و دیدم که عیب از توئه…باور کن اون قدر

برام بی اهمیت بود که حاضر

بودم برگه رو همون جاپاره کنم…

اما نمی دونم چرا خواستم یه بار دیگه عشقت به من ثابت شه…

توی دادگاه منتظرتم…امضا…مهناز

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢۸ ساعت ٦:٢٤ ‎ب.ظ توسط اصفه نظرات ()


داستانهای عشقولانه-1

پیرمردی صبح زود از خانه خارج شد.در راه با ماشنی تصاف کردو اسیب دید.عابرانی که ردمیشدند به سرعت اورا به بیمارستانی رساندند. پرستاران ابتدا زخمها پیرمردرا پانسمان کردند سپس به او گفتند: باید ازتو عکسبرداری شود تا جایی از بدنت آسیب ندیده باشد پیرمرد غمگین شد و گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست. پرستاران از او دلیل این همه عجله را پرسیدند.
پیرمرد گفت:همسرم در خانه ی سالمندان است هر صبح به انجا میروم با وحرف میزنم و صبحانه را با هم میخوریم

پرستاری به او گفت: خومان به او خبر میدهیم. . پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! پیرمرد با صدایی گرفته گفت او حتی مرا  هم نمیشناسد.. پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می ‌روید؟ پیرمرد با صدایی گرفته گفت ولی من که میدانم او چه کسی است.....

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢۸ ساعت ٦:۱٤ ‎ب.ظ توسط اصفه نظرات ()


عشق ادم برفی

یادت اون روز برفی
وسط فصل زمستون
تو پریدی پشت شیشیه
من زدم از خونه بیرون

یادت اشاره کردی
آدمک برفی بسازم
واسه ساختنش رو برفا
هرچی که دارم ببازم

گوله گوله برف سرد و
روی همدیگه می چیدم
شاد و خندان بودم انگار
که به آرزوم رسیدم

رو پیشونیش با یه پولک
یه خال هندو گذاشتم
واسه چشماش دو تا الماس
جای پوس گردو گذاشتم

رو سینش با شاخه یاس
یه گلوبند و کشیدم
روی لبهاش با اجازت
طرح لبخند رو کشیدم

یادم با نگرونی
تو یه ها کردی رو شیشه
دزدکی برام نوشتی
تکلیف قلبش چی میشه

شرم گرم لحظه ها رو
توی اون سرما چشیدم
سرخیش رو پوست سرد
آدمک برفی کشیدم

قلبم رو دادم نگفتم
تن اون از جنس برفه
عاشقونه فکر میکردم
نمیگفتم نمی صرفه

ولی فصل آشنایی
زود گذر بود و گریزون
شما از اون خونه رفتین
آخر همون زمستون

رفتی و قصه اون روز
واسه من مثل یه خواب شد
از تب گرم جدایی
آدمک برفی هم آب شد

کاشکی میشد که دوباره
روبروت یه جا بشینم
یا که رد پات رو برف
توی کوچمون ببینم

کاشکی میشد توی دنیا
هیچ کسی تنها نباشه
عمر آدم برفی هامون
امروز و فردا نباشه

قول میدم تا آخر عمر
دیگه قلبم رو نبازم
بعد تو تا آخر عمر

آدمک برفی نسازم

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢٧ ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ توسط اصفه نظرات ()


 

یه سلاااااااام تپل مپلی به تمام دوکسای قاصدکی خودم خوفید؟؟؟؟ امیدوارم اوقات خوشی و تو ووبلاگم سپری کنیدو ازش خوشتون بیاد نظر یادتون نره

                                           MEGH300000

 این وبلاگو مطالبش متعلق به شخص خاصی نیست و صرفا واسه تنهاییو سرگرمی خودم مینویسم (سو ءتفاهم نشه)

                                            عاشقتونمممممم

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢٧ ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ توسط اصفه نظرات ()


نبار باران

نبار باران زمین جای قشنگی نیست من از جنس زمینم

خوب میدانم که گل در عقد زنبور است

ولی سودای بلبل داردو پروانه راهم دوست میدارد

من از جنس زمینم خوب میدانم

که اینجا جمعه بازار است

ودیدم عشق را در بسته های زرد کوچک نسیه میدادند

در اینجا قدر نشناسند

مردم شعر حافظ را به فال کولیان اندازه میگرند

نبار باران زمین جای قشنگی نیست....

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢٧ ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ توسط اصفه نظرات ()


هوای رفتن



می خوام یه قصری بسازم
پنجره هاش آبی باشه
من باشم و تو باشی و
یه شب مهتابی باشه
امشب می خوام از آسمون
یاسهای خوشبو بچینم
امشب می خوام عکس تو رو
تو خواب گل ها ببینم
کاشکی بدونی چشمات رو
به صد تا دنیا نمی دم
یه موج گیسوی تو رو
به صد تا دریا نمی دم
کاش تو هوای عاشقی
همیشه پیشم بمونی
از تو کتاب زندگی
حرفای رنگی بخونی
حتی اگه دلت نخواد
اسم تو ، تو قلب منه
چهره تو یادم میاد
وقتی که بارون می زنه
امشب می خوام برای تو
یه فال حافظ بگیرم اگر که خوب در نیومد
به احترامت بمیرم
امشب می خوام رو آسمون
عکس چشات رو بکشم
اگر نگاهم نکنی
ناز نگات رو بکشم
می خوام تو رو قسم بدم
به جون هر چی عاشقه
به جون هر چی قلب صاف
رنگ گل شقایقه
یه وقتی که من نبودم
بی خبر از اینجا نری
بدون یه خداحافظی
پر نزنی تنها نری
وقتی که اینجا بمونی
بارون قشنگ و نم نمه
هوای رفتن که کنی
مرگ گلهای مریمه

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢٧ ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ توسط اصفه نظرات ()


خیال خام

آیینه پرسید که چرا دیر کرده است
نکند دل دیگری او را اسیر کرده است
خندیدم و گفتم او فقط اسیر من است
تنها دقایقی چند تاخیر کرده است
گفتم امروز هوا سرد بوده است
شاید موعد قرار تغییر کرده است
خندید به سادگیم آیینه و گفت
احساس پاک تو را زنجیر کرده است
گفتم از عشق من چنین سخن مگوی
گفت خوابی , سالها دیر کرده است
در آیینه به خود نگاه می کنم , آه
عشق تو عجیب مرا پیر کرده است
راست گفت آیینه که منتظر نباش
او برای همیشه دیر کرده است …



+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢٧ ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ توسط اصفه نظرات ()


نامه بی جواب-مریم حیدرزاده


سلام بهونه قشنگ من برای زندگی
آره باز منم همون دیوونه ی همیشگی
فدای مهربونیات چه مکنی با سرنوشت
دلم برات تنگ شده بود این نامه رو واست نوشت
حال من رو اگه بخوای رنگ گلای قالیه
جای نگاهت بد جوری تو صحن چشمام خالیه
ابرا همه پیش منن اینجا هوا پر از غمه
از غصه هام هر چی بگم جون خودت بازم کمه
دیشب دلم گرفته بود رفتم کنار آسمون
فریاد زدم یا تو بیا یا من و پیشت برسون
فدای تو! نمی دونی بی تو چه دردی کشیدم
حقیقت رو واست بگم به آخر خط رسیدم
رفتی و من تنها شدم با غصه های زندگی
قسمت تو سفر شد و قسمت من آوارگی
نمی دونی چه قدر دلم تنگه برای دیدنت
برای مهربونیات نوازشات بوسیدنت
به خاطرت مونده یکی همیشه چشم به راهته
یه قلب تنها و کبود هلاک یه نگاهته
من می دونم همین روزا عشق من از یادت میره
بعدش خبر میدن بیا که داره دوستت میمیره
روزات بلنده یا کوتاه دوست شدی اونجا با کسی
بیشتر از این من و نذار تو غصه و دلواپسی
یه وقت من و گم نکنی تو دود اون شهر غریب
یه سرزمین غربته با صد نیرنگ و فریب
فدای تو یه وقت شبا بی خوابی خستت نکنه
غم غریبی عزیزم زرد و شکستت نکنه
چادر شب لطیف تو از روت شبا پس نزنی
تنگ بلور آب تو یه وقت ناغافل نشکنی
اگه واست زحمتی نیست بر سر عهد مون بمون
منم تو رو سپردم دست خدای مهربون
راستی دیروز بارون اومد من و خیالت تر شدیم
رفتیم تو قلب آسمون با ابرا همسفر شدیم
از وقتی رفتی آسمونمون پر کبوتره
زخم دلم خوب نشده از وقتی رفتی بد تره
غصه نخور تا تو بیای حال منم این جوریه
سرفه های مکررم مال هوای دوریه
گلدون شمعدونی مونم عجیب واست دلواپسه
مثه یه بچه که بار اوله میره مدرسه
تو از خودت برام بگو بدون من خوش میگذره ؟
دلت می خواد می اومدم یا تنها رفتی بهتره
از وقتی رفتی تو چشام فقط شده کاسه خون
همش یه چشمم به دره چشم دیگم به آسمون
یادت می آد گریه هامو ریختم کنار پنجره
داد کشیدم تو رو خدا نامه بده یادت نره
یادت میآد خندیدی و گفتی حالا بذار برم
تو رفتی و من تا حالا کنار در منتظرم
امروز دیدم دیگه داری من رو فراموش می کنی
فانوس آرزوهامونو داری خاموش میکنی
گفتم واست نامه بدم نگی عجب چه بی وفاست
با این که من خوب می دونم جواب نامه با خداست
عکسای نازنین تو با چند تا گل کنارمه
یه بغض کهنه چند روزه دائم در انتظارمه
تنها دلیل زندگی با یه غمی دوست دارم
داغ دلم تازه میشه اسمت و وقتی می آرم
وقتی تو نیستی چه کنم با این دل بهونه گیر
مگه نگفتم چشمات رو از چشم من هیچ وقت نگیر
حرف منو به دل نگیر همش مال غریبیه
تو رفتی و من غریب شدم چه دنیای عجیبیه
زودتر بیا بدون تو اینجا واسم جهنمه
دیوار خونمون پر از سایه ی غصه و غمه
تحملی که تو دادی دیگه داره تموم میشه
مگه نگفتی همه جا ماله منی تا همیشه
دلم واست شور می زنه این دل و بی خبر نذار
تو رو خدا با خوبیات رو هیچ دلی اثر نذار
فکر نکنی از راه دور دارم سفارش میکنم
به جون تو فقط دارم یه قدری خواهش میکنم
اگه بخوام برات بگم شاید بشه صد تا کتاب
که هر صفحه ش قصه چند تا درده و چند تا عذاب
می گم شبا ستاره ها تا می تونن دعات کنن
نورشونو بدرقه پاکی خنده هات کنن
یه شب تو پاییز که غمت سر به سر دل می ذاره
مریم همون کسی که بیشتر از همه دوست داره

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢٧ ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ توسط اصفه نظرات ()


مثل هیچ کس-مریم حیدرزاده



مث اون موج صبوری که وفاداره به دریا
تو مهی مثل حقیقت مهربونی مث رویا
چه قدر تازه و پاکی مث یاسای تو باغچه
مث اون دیوان حافظ که نشسته لب طاقچه
تو مث اون گل سرخی که گذاشتم لای دفتر
مث اون حرفی که ناگفته می مونه دم آخر
تو مث بارون عشقی روی تنهایی شاعر
تو همون آبی که رسمه بریزن پشت مسافر
مث برق دو تا چشمی توی یک قاب شکسته
مث پرواز واسه قلبی که یکی بالاشو بسته
مث اون مهمون خوبی که میآد آخر هفته
مث اون حرفی که از یاد دل و پنجره رفته
مث پاییزی ولیکن پری از گل های پونه
مث اون قولی که دادی گفتی یادش نمی مونه
تو مث چشمه آبی واسه تشنه تو بیابون
تو مث یه آشنا تو غربت واسه یه عاشق مجنون
تو مث یه سرپناهی واسه عابر غریبه
مث چشمای قشنگی که تو حسرت یه سیبه
چشمه ی چشمای نازت مث اشک من زلاله
مث زندگی رو ابرا بودنت با من محاله
یک روزی بیا تو خوابم بشو شکل یک ستاره
توی خواب دختری که هیچ کس و جز تو نداره
تو یه عمر می درخشی تو یه قاب عکس خالی
اما من چشمام رو دوختم به گلای سرخ قالی
تو مث بادبادک من که یه روز رفت پیش ابرا
بی خبر رفتی و خواستی بمونم تنهای تنها
تو مث دفتر مشقم پر خطای عجیبی
مث شاگردای اول کمی مغرور و نجیبی
دل تو یه آسمونه دل تنگ من زمینی
می دونم عوض نمی شی تو خودت گفتی همینی
تو مث اون کسی هستی که میره واسه همیشه
التماسش می کنی که بمون اون میگشه نمیشه
مث یه تولدی تو مث تقدیر مث قسمت
مث الماسی که هیچ کس واسه اون نذاشته قیمت
مث نذر بچه هایی مث التماس گلدون
مث ابتدای راهی مث آینه مث شمعدون
مث قصه های زیبا پری از خوابای رنگی
حیفه که پیشم نمونن چشای به این قشنگی
پر نازی مث لیلی پر شعری مث نیما
دیدن تو رنگ مهره رفتن تو رنگ یلدا
بیا مثل اون کسی شو که یه شب قصد سفر کرد
دید یارش داره میمیره موند ش و صرف نظر کرد

فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢٧ ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ توسط اصفه نظرات ()


دل نوشته ها-2

در هنگام تنهایی ام سعی میکنم موسیقی زندگی ام

را شادتر از قبل بنوازم وتلاش میکنم مرحمی

برای قلب شکسته ی خود دریابم ای کاش میتوانستم امتداد لحظه هایم را با اهنگ قلبم بنوازم اما حیف که این کار دشوار استو قلب شکسته ای که از درد عشق ستم دیده رانمیتوان با رسیمانهایی به هم پیوند داد اما سعی میکنم موسیقی عشقم را در صدای سکوت گریه پراکنده کنم تا کسی صدای ان را نشنود

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢٦ ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ توسط اصفه نظرات ()


یه دروغ ساده-مریم حیدرزاده

شب مهتابه و چشمام بازم از یاد تو خیسه دیگه عادت شده با بغض واسه ی تو مینویسه کاش می فهمیدی که قلبم خونه آرزوهات بود یه نفس تنها نبودی همیشه دلم باهات بود آسمون و ماه نقرش با یه عالمه ستاره شاهدن که این بریدن دیگه برگشتی نداره رفتی بی اون که بدونی دل من مال خودت بود حال بغضای شبونم به خدا حال خودت بود سهم چشمای تو بودن توی دنیا هرچی داشتم واسه ی خاطر نازت جونمو گرو گذاشتم یه دروغ ساده اما قصه ما رو به هم زد سرنوشتمونو آخر با جداشدن رقم زد تو پشیمون شدی و من حالا صندوقچه ی دردم سخته اما باورش کن من دیگه بر نمیگردم اما یادت باشه حرفا مثل گوله های برفن خیلیلا قربونی های بی گناه دو تا حرفن تو ترانه های شرجیم میدرخشی تو همیشه اما من هر کاری کردم که ببخشمت نمیشه

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢٦ ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ توسط اصفه نظرات ()


دل نوشته ها-1

هنگامی که صدای عشق تو درجای جای قلبم پا نهاد ذره ذره وجودم اب شد اما تلاشم را کردم تا

صدای قلب شکسته ام به گوشت نرسد زیرا نمیتوانستم در ان هنگام موسیقی غمناک قلبم را با

نوای دلنواز عشق توبسرایم اری که عشق صدای فاصله هاست

  فاصله هایی که غرق ابهامند

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢٦ ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ توسط اصفه نظرات ()


خداوندا...

تو را غریب دیدم و غریبانه غریبت شدم

              تورا بخشنده پنداشتم و گناهکار شدم

                       تو را وفادار دیدم وهرکجا که رفتم بازگشتم

تورا گرم دیدم و در سردترین لحظه ها به سراغت امدم

        تو مرا چه دیدی که وفادار ماندی...

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢٦ ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ توسط اصفه نظرات ()